حكيم ابوالقاسم فردوسى

683

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز گفت گرزم آنچ بر ما رسيد * نديدست هرگز كسى نه شنيد به درد من اكنون تو خرسند باش * بگيتى درخت برومند باش كه من رفتنىام بديگر سراى * تو بايد كه باشى هميشه بجاى چو رفتم ز گيتى مرا ياد دار * ببخشش روان مرا شاد دار تو پدرود باش اى جهان پهلوان * كه جاويد بادى و روشن روان بگفت اين و رخسارگان كرد زرد * شد آن نامور شاه فرشيد ورد بزد دست بر جامه اسفنديار * همه پرنيان بر تنش گشت خار همى گفت كاى پاك برتر خداى * بنيكى تو باشى مرا رهنماى كه پيش آورم كين فرشيدورد * بر انگيزم از رود و ز كوه گرد بريزم ز تن خون ارجاسپ را * شكيبا كنم جان لهراسپ را برادرش را مرده بر زين نهاد * دلى پر ز كينه لبى پر ز باد ز هامون بيامد بكوه بلند * برادرش بسته بر اسپ سمند همى گفت كاكنون چه سازم ترا * يكى دخمه چون بر فرازم ترا نه چيزست با من نه سيم و نه زر * نه خشت و نه آب و نه ديوارگر به زير درختى كه بد سايه دار * نهادش بدان جايگه نامدار برآهيخت خفتان جنگ از تنش * كفن كرد دستار و پيراهنش و زان جا بيامد بدان جايگاه * كجا شاه گشتاسپ گم كرد راه بسى مرد ز ايرانيان كشته ديد * شده خاك و ريگ از جهان ناپديد همى زار بگريست بر كشتگان * پر از درد دل شد ازان خستگان بجايى كجا كرده بودند رزم * به چشم آمدش زرد روى گرزم بنزديك او اسپش افگنده بود * برو خاك چندى پراگنده بود چنين گفت با كشته اسفنديار * كه اى مرد نادان بد روزگار نگه كن كه داناى ايران چه گفت * بدانگه كه بگشاد راز از نهفت كه دشمن كه دانا بود به ز دوست * ابا دشمن و دوست دانش نكوست برانديشد آن كس كه دانا بود * بكارى كه به روى توانا بود ز چيزى كه افتد بران ناتوان * بجستنش رنجه ندارد روان از ايران همى جاى من خواستى * برافگندى اندر جهان كاستى ببردى ازين پادشاهى فروغ * همى چاره جستى بگفت دروغ بدين رزم خونى كه شد ريخته * تو باشى بدان گيتى آويخته و زان دشت گريان سر اندر كشيد * بانبوه گردان تركان رسيد سپه ديد بر هفت فرسنگ دشت * كزيشان همى آسمان تيره گشت يكى كنده كرده بگرد اندرون * بپهناى پرتاب تيرى فزون ز كنده به صد چاره اندر گذشت * عنان را نهاده بران سوى دشت طلايه ز تركان چو هشتاد مرد * همى گشت بر گرد دشت نبرد برآهيخت شمشير و اندر نهاد * همى كرد از رزم گشتاسپ ياد بيفگند زيشان فراوان به راه * و زان جايگه رفت نزديك شاه